صبحی دگر

خرید بک لینک

چشمهایم بارانی شد 

باران خودش را رساند 

اما گرهی از غمهایم باز نشد !

دلش شکست رفت !

نسیم آمد ، دمی نشست 

دلش گرفت ، رفت !

آسمان نگاه هایش که تمام شد ،

چشمهایش را بست !

شب آمد ، خنده کنان !

دم صبح پکر و بیقرار رفت !

و صبح گفت : سلام !

و من متعجب از گفتگوی دوباره اش !

مگر دیروز ندید بیتابی هایم را ؟

 سلام گفتنهایش تمامی ندارد !

خنده ای زد و گفت :

او برادرم بود که دیروز سلامت گفت

من صبحی دگرم ...

و من ناتوانتر از آنم که دوباره 

با باران و نسیم و شب دیگری

هم کلام غم هایم شوم ...

...


برچسبها: صبحی_دگر

نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۲۹ساعت ۲ ب.ظ توسط نازنین زکیه|

تسنیمی از جنت یار ( 2 )...

ما را در سایت تسنیمی از جنت یار ( 2 ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 4 فروردين 1397 ساعت: 18:06

صفحه بندی